تبليغاتX
عشق + تو JavaScript Codes> > JavaScript Codes
حرفهای دل خاتون برای یه سالارعشق

تموم سهم من از تو همين بود
شباي بي تو سرده و تب آلود
رسيدي ديدمت اما نموندي
گمت كردم چقدر آسون چقدر زود

 يه عمره با منه اين زخم تازه
نترسونم نگو قصه اش درازه
نمي ترسم ،نمي زارم ، نميشه
نمي توني نباشي بي اجازه

چقدر سخته چقدر ديره  كجايي
ببين دنيام چه دلگيره كجايي
حقيقت داره تو دوري ولي خوب
 خيالم با تو درگيره كجايي

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 22:36  توسط خاتون   | 


کی می تونه جای تو رو تو قلب من بگیره
این و بدون طفلی دلم به عشق تو اسیره
کی می تونه جای تو رو تو قلب من بگیره
این و بدون عاشق تو داره واست می میره
من محاله از تو سیر بشم

توی اوج بی کسی هام ، دلواپسی هام
 یاوری از غیب رسید به فریاد
شکر خدایی که تو رو به من داد
 توی دشت بی پناهی ، بی تکیه گاهی
یاوری از غیب رسید به فریاد
شکر خدایی که تو رو به من داد
من محاله از تو سیر بشم

کی می تونه جای تو رو تو قلب من بگیره
این و بدون طفلی دلم به عشق تو اسیره
کی می تونه جای تو رو تو قلب من بگیره
این و بدون عاشق تو داره واست می میره
من محاله از تو سیر بشم

اشتیاق زندگانی با تو در من زنده شد
باغ ویران دلم از عطر گل آکنده شد  
خسته از بی حاصلی عمر بودم آمدی
حاصل بی ارزش من لایق و ارزنده شد
من محاله از تو سیر بشم

کی می تونه جای تو رو تو قلب من بگیره
این و بدون طفلی دلم به عشق تو اسیره
کی می تونه جای تو رو تو قلب من بگیره
این و بدون عاشق تو داره واست می میره

 

من محاله از تو سیر بشم

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 23:37  توسط خاتون   | 

 

توي دل شب بود
يه شب بهاري که آسمونش پر از ستاره است و
زمينش بي تاب عطر محبوبه ي شب
از اون شبايي که  باد هوس بازي با بيد مجنون و داره و
صداي خنده هاي مستانه بيد مجنون  دل هر عاشق بيدار
و شب زنده داري رو مي لرزونه
از اون شبايي که مهتاب توي آب حوض
مي رقصه و موج آب سرمست از عشقبازي با مهتاب
رنگ آبي به خودش مي گيره
از اون شبايي که پنجره اتاق يه بيدل بي تاب
رو به خونه ي فرشته ها باز شده
از اون شبايي که خدا تو عرش کبرياييش
صداي ناله هاي دل زار يه بنده خسته و در مونده اش  و گوش مي ده
شب بود
بهار بود
خدا بود
من بودم
و اومدم
اومدم توي يه سپيده دم خنک بهاري
اومدم وقتي بوي عطر اقاقيا همه ي کوچه ها رو پر کرده بود
اومدم وقتي صداي پاي باد بهاري نويد يه سرمستي ديگه رو مي داد
اومدم وقتي زمزمه هاي عشق تو از فرسنگ ها دور من و صدا مي کرد
اومدم با يه بغل ياس و يه لبخند
اومدم با يه دل بيقرار و يه دست خالي
اومدم با يه چشم هميشه منتظر و يه پاي خسته
اومدم شهرزاد شبات شدم وبرات قصه ي عشق و گفتم
اومدم و هم نفس تمام لحظه هاي تنهايي و غمات شدم
اومدم و با مژه هام خاک راهت و جارو زدم و توتياي چشماي خسته ام کردم
اومدم و با هر خنده ات جون گرفتم و با هر دلتنگيت مردم
اومدم و سنگ صبورت شدم تا غباري روي قلب پاک و درياييت نمونه
و اومدم  تا در کنارت باشم توي جاده زندگي
اومدم تا باشم و بمونم
اومدم تا بمونم تا آخرين نفس
 
تا
عزيزترينم
تو به مقصد برسي 
و اون زمانه که خاتون قلبت و شهرزاد شبات
کوله بار خستگي ها ش و بر مي داره و ميره
ميره تا خاتون باشه و قلبش و ياد اميرش
تا آخرين نفس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 6:59  توسط خاتون   | 


غروب یه روز سرد زمستوني
وقتي بيد مجنون خسته از جدال با باد وحشي
وسط حياط خونه ي پنج دري خودش و رها کرده بود
وقتي بچه هاي کلاغ از اومدن مادرشون مآيوس شده بودن
و داشتن با چشماي نگرانشون دل آسمون و پاره مي کردن
وقتي آب يخ زده حوض فيروزه اي
مثل يه نگين انگشتري زير نور بي رمق آفتاب
خودنمايي مي کرد و برق مي زد
وقتي صداي پاي يه رهگذر خسته روي برگهاي خشک و زرد
نويد اومدن يه مهمون ناخونده رو مي داد
وقتي قرمزي صورت آسمون  نشونه ي شرم آفتاب
از ديدن روي مهتاب بود
و وقتي که صداي اذون از گلدسته هاي مسجد محل 
فرشته ها رو براي پذيرايي از بنده هاي پاک خدا
صدا مي کرد
من پشت پنجره اتاق
کنار سماور مادربزرگ
تکيه داده بودم به پشتي و با دستام
داشتم روي بخار شيشه مي نوشتم
عشق و دوست داشتن يه روياست
يه روياي شيرين
قطره هاي آب از جدايي و دلتنگي عشق
مثل اشک مي ريختن روي صورت شيشه
صورت شيشه رو بارها و بارها پاک کردم
و هر بار ديدم بيد مجنون با نگراني داره من و مي بينه
.
.
.
.
الان سالهاست که که ديگه نه خبري از اون خونه ي پنج دريه
و نه خبري از اون بيد مجنون بي تاب و سرمست
نه اون بچه کلاغاي گرسنه و منتظر
نه خبري از اون حوض فيروزه اي
 و نه سماور مادربزرگ
نه اون پنجره رو به بهشت
و نه دوست داشتن و عشق خدايي
 دلم تنگه
تنگه براي همه ي اون چيزايي که رفتن
براي همه ي اون خاطرات
 دلم تنگه
.
.
.
.
مي خوام بر گردم به همون خونه ي پر از عطر ياس
مي خوام برگردم و به بيد مجنون بگم
نمي زارم ديگه باد موهاش و پريشون کنه
مي خوام حوض فيروزه اي رو پر آب کنم تا بازم بدرخشه
مي خوام بر گردم و نزارم هيچ بچه کلاغي
گرسنه بمونه و نگران بازگشت مادرش بشه
مي خوام برگردم به همون اتاق گرم و کنار سماور و
دونه هاي اشک دلتنگي شيشه رو از روي صورتش پاک کنم و
روش بنويسم
بازم عشق و دوست داشتن يه روياست

يه روياي شيرين

 

 دلم تنگه

می خوام برگردم

دستان نیاز 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 2:22  توسط خاتون   | 

 

هر جا هستی، یاد من باش ! یاد این نفس بریده!
که یه عمره توی آینه، تنها عکس تو رو دیده!
هر جا هستی، یاد من باش! من که با یاد تو موندم،
پا به پای هر دقیقه، از تو خوندم! از تو خوندم!


از تو که شرم سلامت، لحظه هام و زیرو رو کرد!
با خداحافظ سردت، چشم من به گریه خو کرد!

هم ترانه! یاد من باش!
بی بهانه یاد من باش!
وقت بیداری مهتاب،
عاشقانه یاد من باش!

هر جا هستی، یاد من باش! آخرین خاتون آواز!
با تو خوش صداترینه، سیم بی زخمه ی این ساز!
یادمن باش، وقتی بی من این ترانه رو شنیدی!
یاد من باش، اگه من رو ، حتی توی خواب ندیدی!
بی تو تقویم سکوتم، هفته ی آبی نداره!
این ترانه اوج من نیست، این سقوطِ انتحاره!

هم ترانه! یاد من باش!
بی بهانه یاد من باش!
وقت بیداری مهتاب،
عاشقانه یاد من باش!

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 1:54  توسط خاتون   | 

عشق

یعنی تا ابد رسوا شدن

در کنار یار بی پروا شدن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 22:43  توسط خاتون   | 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 23:47  توسط خاتون   | 

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 11:10  توسط خاتون   | 

 

عشق را تن پوش جانم مي کني

چتري از گل سايه بانم مي کني

اي صداي عشق در جان و تنم

آن سکوت ساکت و تنها منم

من پر ازاندوه چشمان توام

آشنايي دل پريشان توام

آتش عشق تو در جان من است

عاشقي معناي ايمان من است 

کي به آرامي صدايم ميکني

ازغم دوري رهايم ميکني

اي که در عشق و صداقت نوبري

کي مرا با خود از اينجا ميبري 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 22:56  توسط خاتون   | 

 

يکي با خنده آمد از پس راه

يکي با گريه و اندوه گم شد

در اين آشفته بازار هياهو

حقيقت ماند و نا معلوم گم شد

تمام عمر بستيم و شکستيم


به جز بار پشيماني نبستيم

جواني رو سفر کرديم تا مرگ

نفهميديم به دنبال چه هستيم

سبک باران ساحل ها نديدن

به دوش خستگان باريست دنيا

مرا در اوج حسرتها رها کرد

عجب يار وفا داريست دنيا

عجب آشفته بازاريست دنيا

عجب خواب پريشانيست دنيا

ميان آنچه بايد باشدو نيست

عجب بيهوده تکراريست دنيا....

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 22:42  توسط خاتون   | 

 

دنيا را بد ساختند،

کسي را که دوست داري،دوستت ندارد.

کسي را که تو را دوست دارد،تو دوستش نداري.

اما کسي که تو دوستش داري  و او نيز تو را دوست مي دارد،

به رسم و آيين زندگاني  به هم نمي رسند.

و اين رنج است....

زندگي يعني اين...

                                                      دکتر شريعتي

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 22:55  توسط خاتون   | 

 

خواب دیدم

در خواب گفتگویی با خدا داشتم

خدا گفت : پس می خواهی با من گفتگو کنی ؟

گفتم : بلی ، اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد ،

(( وقت من ابدی است ))

 

چه سئوالاتی در ذهن داری ، که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم : چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

 

خدا پاسخ داد ...

 

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند ،

و بعد پول شان را خرج حفظ سلامتی می کنند .

این که با نگرانی  نسبت به آینده ، زمان حال فراموششان می شود .

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.

این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد ،

و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند

.....

 

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

 

بعد پرسیدم ...

به عنوان خالق انسان ها ، می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی

را یاد بگیرند ؟

 

خدا با لبخند پاسخ داد ،

 

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما می توان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد ،

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد .

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی

که دوست شان داریم ، ایجاد کنیم ،

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

با بخشیدن ،

بخشش یاد بگیرند .

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را دوست دارند ،

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز یا نشان دهند .

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و

آن را متفاوت ببینند.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند ،

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

و یاد بگیرند که

 من این جا هستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 2:3  توسط خاتون   | 


نيمه گمشده ام آخر کيست 

 اين سواليست که با خود دارم

نيمه گمشده ام يک سيب است 

سيب سرخي که ز باغ ازلي مي آيد

 نيمه گمشده ام يک آهوست 

وچه چشمان سياهي دارد
چقدر تندرواست 

مثل اين که دل او نيز هوايي دارد

 
نيمه گمشده ام يک درياست 

چقدر موج و تلاطم دارد
چقدر جذر چقدر مد چقدر آبي روشن دارد


نيمه گمشده ام يک رود است 

از کنار دل من مي گذرد 
و ترش مي سازد  به هواي دل سودا زده اش


نيمه گمشده ام يک کوه است 

پر صلابت پر حجم  و عجب شرم و حيايي دارد 

 

 نيمه گمشده ام يک بيد است

که به مجنون صفتي مشهور است


نيمه گمشده ام يک فصل است 

که همه فصل خدا را دارد


نيمه گمشده ام يک ساز است 

و صداي ني مجنون دارد 
و صداي دل پر درد زمان  که براي دل من مي خواند

 
نيمه گمشده ام يک ابر است 

سيرت و صورت زيبا دارد 
ولي گه گاه دلش مي گيرد  پس کمي اشک ز خود مي بارد


نيمه گمشده ام يک دشت است 

پر ز گلهاي شقايق شده است 
پر ز عطر است پر ز سنبل 

پر ز خواب گل مريم شده است 


نيمه گمشده ام مهتاب است 

که شب تار به هم مي پويد 


نيمه گمشده ام يک تنهاست

که دلي پر ز شکايت دارد
و کسي را به نفس مي خواهد  که بر او راز و غم دل گويد

 
نيمه گمشده ام در ياد است

 و درون دل من مي ماند


نيمه گمشده ام را ز خدا مي خواهم
و براي دل مهتابيمان  نور و عشق ابدي مي خواهم
نور و عشقي ز صفا مي خواهم  که ميان من و اوجاويد است

 


+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 22:42  توسط خاتون   | 

اي نگاهت نخي از مخمل واز ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي به همان باغ بلور
به همان سايه ،همان وهم ،همان تصويري
که سراغش زغزل هاي خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله ي دور به هم
يعني آن شيوه ي فهماندن منظور به هم
به تبسم، به تکلم، به دلارايي تو
به خموشي ،به تماشا ،به شکيبايي تو
به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخن هاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسي ورد زبانم شده است
در من انگارکسي در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم تشنه ي ديدار من است
يک نفر ساده ،چنان ساده که از سادگي اش
مي شود يک شبه پي برد به دلدادگي اش
آه اي خواب گران سنگ سبک بار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسي در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم تشنه ي ديدار من است
يک نفر سبز ،چنان سبز که از سر سبزيش
مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش
رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسي ورد زبانم شده است
آي بي رنگ تر از آينه يک لحظه بايست
راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟
پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکي است ؟
حتم دارم که تويي آن شبح آينه پوش
عاشقي جرم قشنگي است به انکار مکوش
آري آن سايه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اينک از پشت دل آينه پيدا شده است
وتماشاگه اين خيل تماشا شده است
آن الفباي دبستاني دلخواه تويي
عشق من !آن شبح شاد شبانگاه تويي

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 23:8  توسط خاتون   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 23:10  توسط خاتون   | 

 

در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريکي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شکن گيسوي تو
موج درياي خيال
کاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم
کاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي کردم

من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
کاشکي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشک
گونه ام بستر رود
کاشکي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاکستري بي باران پوشانده
آسمان را يکسر
ابر خاکستري بي باران دلگير است
و سکوت تو پس پرده ي خاکستري سرد کدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد کدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته

ابر خاکستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
که در آن دولت خاموشيهاست

من شکوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي که به من مي گويد :
 ”گر چه شب تاريک است
دل قوي دار ، سحر نزديک است

دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
 پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در اينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
 مي گشايد پر و بال

 
   تو گل سرخ مني
                                   تو گل ياسمني


تو چنان شبنم پاک سحري ؟
نه
از آن پاکتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 22:32  توسط خاتون   | 

هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
 یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
 کز دیدن روزگار سیرم
 دیری ست که در زمانه ی دون
 از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
 تا باقی عمر چون سپارم
 نه بخت بد مراست سامان
 و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان
 چندین چه کنی مرا ستیزه
 بس نیست مرا غم زمانه ؟
 دل می بری و قرار از من
 هر لحظه به یک ره و فسانه
 بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
 سرمایه ی درد و دشمن بخت
 این قصه که می کنی تو با من
 زین خوبتر ایچ قصه ای نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
 بشکست دلم ز بی قراری
 کوتاه کن این فسانه ،‌باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
 آنجا که بکوفت باد بر در
 و آنجا که بریخت آب مواج
 تابید بر او مه منور
 ای تیره شب دراز دانی
 کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
 بودست رخی ز غم مکدر
 بودست بسی سر پر امید
 یاری که گرفته یار در بر
 کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
 کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
 کز دیده ی عالمی نهان است ؟
 عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
 در سیر تو طاقتم بفرسود
 زین منظره چیست عاقبت سود ؟
 تو چیستی ای شب غم انگیز
 در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
 استاده به شکل خوف آور
 تاریخچه ی گذشتگانی
 یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
 یا شدمن جان من شدستی ؟
 ای شب بنه این شگفتکاری
 بگذار مرا به حالت خویش
 با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
 کز هر طرفی همی وزد باد
 وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
 شد محو یکان یکان ستاره
 تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر ایم
 کز شومی گردش زمانه
 یکدم کمتر به یاد آرم
 و آزاد شوم ز هر فسانه
 بگذار که چشم ها ببندد
 کمتر به من این جهان بخندد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 0:39  توسط خاتون   |